تبليغاتX
اسمونه ابی عشقه من

وداع

میروم خسته وافسرده وزار     سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما      دل شوریده و دیوانه خویش

 

میبرم تا که در ان نقطه دور     شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق     زینهمه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم       زتو ای جلوه   امید   محال

میبرم زنده بگورش سازم     تا از پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد می رقصد اشک     اه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه     شاید ان به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی  بودم      دست عشق امد و از شاخم چید

شعله اه شدم صد افسوس      که لبم باز ار ان لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست      میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار     ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 20:25 توسط سینا |

 

پروردگارا

به من ارامش ده

تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم انچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم انرا

مطابق میل من رفتار کنند

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

 

 

 

بارالها!

بارگاهت رفیع و بلند مرتبه است و

فریادم نمی شنوی؟!

فریادی که از عمق جانم بر می خیزد و

گوش فلک را کر می کند، نمی شنوی؟!

دیوارهای قصر آسمانیت،

پژواک صدایم را به گوشت نمی رساند؟

یا شاید ملائک مقرب درگاهت،

گریه های شبانه و بی قراری های سحرگاهانم را برایت نمی گویند؟!

تا به کی حلقه بر درهای بسته آسمانت بکوبم؟!

تا به کی دستان زخمی و رنجورم را به سوی آسمان آبی لطفت دراز کنم؟!

تا به کی بر آبها سجده کنم،

بر خاکها بوسه زنم،

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 20:16 توسط سینا |

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

 

 تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،

 

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم

 

 اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است

 

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 18:48 توسط سینا |

به خاطر تو... تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابري مي شد باريدن مي گرفت اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم وتا دوردست ها در کنار تو پرواز مي کردم و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم... آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 14:16 توسط سینا |

ندگی با این تنهاییها تکراریست...
                      

                                                             زندگی تکراریست

 خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

دیگران می خندندو دلم می داندکه چقدرتکراریست

 همه جا غرق سکوت 

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 14:14 توسط سینا |

 Images for your blog
+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 14:10 توسط سینا |

در خیالت مثل من پرواز کن           تو خود عشقی مرا آغاز کن

سرزمین آرزوهایت کجاست ؟              آمدم در را برویم باز کن

   
با من از باران و از شبنم بگو              عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست               آن را برایم آغاز کن

 

                                         
                                                                   

    

 

در خواب ناز بودم یک شبي . . . ديديم کسي در

 

 مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم

 

است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم

 

بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر

 

 شب به من سر مي زند

 

 

MeHdi_

 

                         

توي يک ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته، دو تا تنها
يکيشون تو، يکيشون من

ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده مهر بي صدايي
به لباي خسته ما

نميتونيم که بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه عشق من و تو
قصه هست، قصه ديدار

هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو

راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده

ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم ميميريم

کاشکي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يک دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم

شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواري نباشه

 

 

                              

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 14:5 توسط سینا |

چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي

ياره تا گريه نكني

كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به

طرفت بر نمي گرده

 

تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي

 

نميري كسي تورو نمي بخشه

 

فرياد من سكوت كردن است...ابراز عشق من قهر كردن

 

است...

 

شادي من گريه كردن است...امّا وقتي تو را ميبينم از

 

شادي عشق مو با فرياد ابراز مي كنم

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 4:12 توسط سینا |

سلام من سینا هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون اومده

باشه sina_0o0o0o0o0o_0098_0251@yahoo.com

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 4:9 توسط سینا |

بوسه

 

صدایت می کنم با اشکهایم نگار من                             بیا امشب ب

ه بالین نگاه سوگوارمن

 

ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید  

  

                      تورا می خواند این آشفته قلب بی فرار من

تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را   

                به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من

 

منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت  

                    خیال با توبودن زنده ام می داشت یار من

 

تمام هستی این واژه های مبهم وتنها 

  

                       فدای لحظه های غربت چشمت نگار من

 

تمتم حرفهایم ساکت وبی های وهوی امشب

                نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من

 

نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است 

    

             فریاد از التهاب دردهای بی شمار من

 

به دیدارم نمی آیی،سراغ از من نمی گیری 

 

                  ببین این شعر بارانی است تنها یادگارمن

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 4:2 توسط سینا |

ای پرنده پروازکن،با اينکه پروبالت زخمی است ولی بازپروازکن.
مگذارسکوت ورخوت اين قفس ،شوق واشتياق رهايی رادرتو
بخشکاند.می دانم رهايی ازاين قفس بسيارسخت است وتوراديگر
توان جدال بااين ميله های فولادی نيست،ولی نگذارياس ناميدی
شوق رفتن راازتوبگيرد.نگذارکه التهاب قفس لذت پروازوآزادی راازیاد تو ببرد.
ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پروازراازياد تو ببردچون

پرنده يعنی پروازوپروازيعنی آزادی ...(ممنونم علي جان)

--------------------------------------------------------

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو

 روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

------------------------------------------------------

 خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !!

 دلم براش سوخت


نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

-------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم ،


به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

-------------------------------------------------------

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه
 
دوست داشتن خود را تا بالا ترين
 قله هاي عشق پايين نمي اورم(دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:57 توسط سینا |

اي دوست دلت هميشه زندان من


آتشكده عشق تو از آن من است


آن روز كه لحظه وداع من و توست


آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز

 

 چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري

 

 به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم

 

ميكند كم كم

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:49 توسط سینا |

عاشقانه

 

قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم
اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است
برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم
تا بداني كه من ساده ترينم

 

 

 

هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من

 به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من

 هنوز عطر تو مونده در فضای خانه ی من 

 هنوزم بی قراره این دل دیوونه ی من

 فراموشم نکن ، فراموشم نکن ، تویی تنها دلیل بودن من

 به یاد من باش ، فراموشم نکن...

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:30 توسط سینا |

در خم پس کوچه های زندگی           آرزو  گم کرده  تنها   می روم

در شیار روشن  تاریک  شب          لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق        بینم  آن  رنگین  پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان          بینم   آن   تک  اختر   امید   را

بسته ام بار سفر از شهر خود        می روم   آشفته  تا  شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا            می روم  شاید  شوم   بیگانه تر

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:19 توسط سینا |

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:16 توسط سینا |

به سراغ مــــــــن اگر می آیید

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگهای هوا    پـر قا صدهایی است

که خبر می آرند   از گل وا شده دورترین بوته خاک .

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنــــــــهاست

و در این تنــهایی    ســایه نارونی تا ابدیت جاریست .

به سراغ مــــــن اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید    که مبادا ترک بردارد

چــینی نــــــــازک تنهـــــــــــــا یی  مــــــــــــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی رســـــــم خوشـــــــایندیـست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ .

پرشی دارد اندازه عـــــشق .

زندگی چیزی نیست    که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .

زندگی تجربه شب پره در تاریکیست .

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد .

زندگی مجذور آینه است .

زندگی گل به توان ابدیت .

زندگی ضرب زمین در ضربان دلها

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکه نانی دارم   خرده هوشی   سر سوزن ذوقی

مادری دارم   بهتر از برگ درخت 

دوستانی بهتر از آب روان .

و خــــــــــدایی که همیــــــــــن نزدیکیست :

لای این شب بوها     پای آن کاج بلند .

روی آگاهی آب    روی قانون گیاه .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:11 توسط سینا |

   
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:8 توسط سینا |

-